برچسب‌ها ‘سودابه حمزه ای’

زن شیشه ای

سودابه حمزه ای  دستان سفید و نرمش را که نوازش می‌کنم چشم باز می‌کند دو تیله آبی میان حلقه کبودی ناهماهنگی دارد. بهش لبخند می‌زنم. می‌گوید: «خبرنگاری؟» با سر تأیید می‌کنم و آرام می گویم: «خوبی؟ خیلی اذیت شدی؟» تیله‌های آبی در زلال اشک می‌رقصند. لبان سفیدش می‌لرزد و صدایی نامفهوم از بینشان بیرون می‌آید. [...]

کنار هم؛ جدا از هم

سودابه حمزه ای نوشته:«با عشق ازدواج نکردم اما ۳۰ سال را کنارش گذراندم. اوایل همه چیز خوب بود. به حرفم گوش می‌داد و احترامم را حفظ می‌کرد. دست‌پختش عالی بود. عاشق بچه‌ها بود. نمی دونم چرا! اما کم‌کم بهانه‌گیر شد. سر خرجی غر می‌زد. دیگه برای انجام هر کاری سرم منت می‌گذاشت. بی‌حوصله و اخمو [...]

چرا صبور نبودم؟

سودابه حمزه ای خوب شد آمدم، همه هستند. از دولتیِ سر یاشار که از کُما در آمده، بعد از چند وقت می‌توانم تمام فامیل را ببینم. الناز سینی چای را جلویم می‌گیرد؛ آن قدر خم می‌شود تا سیاوشِ طلایی گردنش از پوست جدا شده تاب بخورد. خیالش که راحت می‌شود؛ می‌پرسد «علی آقا خوب هستن؟» [...]

تق‌تق چکمه و بوی عطرش

 سودابه حمزه ای دستمال را می‌کشم روی بینی و لبم. خون را پاک می‌کنم. نشسته پشت دخل و از بین حلقه‌های دود سیگارش با اخم نگاهم می‌کند. تمام تنم درد می‌کند. حس می‌کنم انگشت دستم شکسته. چی فکر می‌کردم چی شد! می‌پرسم: چقدر حقوق می دین؟ می گوید: اصلش پورسانتی هست اما چون شما میگی احتیاج [...]

سرسرای یک ساله مشتاق حضور شماست

اهالی سرسرا ۳۰ مهر ۱۳۹۱ سرسرا آغاز شد و حالا در ۳۰ مهر ۱۳۹۲ سرسرا یک سال فعالیت را پشت سر گذاشته است. گفتیم: «این سایت در نظر دارد محملی برای وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی باشد که دوست دارند در فضایی جدی تر، آراء و نظرات خود را به اشتراک بگذارند.» و به [...]

قاصدک

سودابه حمزه ای امروزپنج شنبه آخرین روز از تابستان است، ساعت ده شب من عاشق پائیزم الان هم تنها نشسته ام و به این فصل فکر می کنم. به تمام زیبایی هاش. دیروز سر میز صبحانه به سمانه گفتم: «دیشب هوا خیلی سرد شده بود. تا صبح زیر پتو بودم، پاییز داره می رسه باید [...]

می‌شود با (م) و (ه) نوشت

سودابه حمزه ای حوصله هیچ کس را نداری. مدت‌هاست تو خودت فرو رفتی و هیچ کس نفهمیده! چندین ساعته گرسنه نشستی؛ یک دل سیر گریه کردی. دلت می خواد بنویسی، دلت می خواد یک شخصیت خلق کنی که واگویه زندگی خودت باشه! دلت می خواد… پشت میز می‌نشینی. خودکار لای انگشتات بازی می کنه. یک دست [...]

چرا موهایم نمی‌رقصند

سودابه حمزه ای از میز فاصله می‌گیرم؛ با دقت نگاه می‌کنم. سالاد ماکارونی و کاهو؛ ژله و… همه‌چیز مرتب است. کنترل ر‌ا می‌زنم دستگاه انگار زبانش را درمی‌آورد؛‌ سی‌دی را رویش می‌گذارم؛ آن را می‌بلعد. پلی را می‌زنم محمد نوری می‌خواند: «گل مریم چشم‌ها تو وا‌کن به من نگاه کن‌…» در آینه نگاه می‌کنم. ارزشش [...]

یک روز برفی

سودابه حمزه ای با صدای ترمز پرت می‌شوم به جلو؛ از فکر و خیال بیرون میام. سر راننده داد می‌زنم: «هی آقا! حواستون کجاست؟ یواش‌تر». در آئینه نگاهم می‌کند ابروهای پرپُشتش به هم گره خورده. می گوید: «شرمنده آبجی؛ طوری‌ت شد؟» چانه‌ام درد گرفته؛ اما می گویم «نه». گوشی‌اش زنگ می‌خورد. بی رمغ جواب می‌دهد: [...]

دختران حوا

سودابه حمزه ای سلام نمازش را داد و بلند شد. دست هایش پر از ترک شده بود. هر وقت خانه خانم رضایی می رفت به همین روز می افتاد. زیر لب غرغر کرد: خاک بر سرِ گدا یه دستکش نمی ده به آدم، هیچ، تو لگن رو هم می کنه پر ِ سفید کننده، نمی [...]