بایگانی برای ‘داستان’

زن شیشه ای

سودابه حمزه ای  دستان سفید و نرمش را که نوازش می‌کنم چشم باز می‌کند دو تیله آبی میان حلقه کبودی ناهماهنگی دارد. بهش لبخند می‌زنم. می‌گوید: «خبرنگاری؟» با سر تأیید می‌کنم و آرام می گویم: «خوبی؟ خیلی اذیت شدی؟» تیله‌های آبی در زلال اشک می‌رقصند. لبان سفیدش می‌لرزد و صدایی نامفهوم از بینشان بیرون می‌آید. [...]

مثل آن زن با موهای بلوند

زهرا سیادت موسوی با صدای تلفن پرستو از خواب بیدار می شوم. بدون سلام و علیک می گوید با خودت چند چندی؟ بهش قول می دهم تا عصر تصمیمم را بگیرم. هر چقدر غلت می زنم و پتو را رویم می کشم بی فایده است. دیگر خوابم نمی برد. حوصله دم کردن چای ندارم. چند روزی است که [...]

کنار هم؛ جدا از هم

سودابه حمزه ای نوشته:«با عشق ازدواج نکردم اما ۳۰ سال را کنارش گذراندم. اوایل همه چیز خوب بود. به حرفم گوش می‌داد و احترامم را حفظ می‌کرد. دست‌پختش عالی بود. عاشق بچه‌ها بود. نمی دونم چرا! اما کم‌کم بهانه‌گیر شد. سر خرجی غر می‌زد. دیگه برای انجام هر کاری سرم منت می‌گذاشت. بی‌حوصله و اخمو [...]

چرا صبور نبودم؟

سودابه حمزه ای خوب شد آمدم، همه هستند. از دولتیِ سر یاشار که از کُما در آمده، بعد از چند وقت می‌توانم تمام فامیل را ببینم. الناز سینی چای را جلویم می‌گیرد؛ آن قدر خم می‌شود تا سیاوشِ طلایی گردنش از پوست جدا شده تاب بخورد. خیالش که راحت می‌شود؛ می‌پرسد «علی آقا خوب هستن؟» [...]

یک ساعت مانده تا تحویل سال

فائزه  ساسانی خواه ضبط ماشین را روشن کرد. صدای دخترش توی ماشین پیچید: صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یک جا نشسته هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان… -یعنی الان دارد چه کار می کند؟ همسر و دخترش را مجسم کرد که سفره هفت سین را می چینند. نفس [...]

بادبادک

فائزه ساسانی خواه دختر و پسر همسایه روبرویی روی پشت بام خانه شان بادبادک بازی می کنند. بادبادک دست دخترک است. رویم را برمی گردانم طرف صفحه مانیتور. بلاخره یاهو ایمیل جدید را می سازد. لبخندی می زنم و رمز ایمیل را در تقویمم یادداشت می کنم: بادبادک. عینک را از روی چشمم برمی دارم [...]

تق‌تق چکمه و بوی عطرش

 سودابه حمزه ای دستمال را می‌کشم روی بینی و لبم. خون را پاک می‌کنم. نشسته پشت دخل و از بین حلقه‌های دود سیگارش با اخم نگاهم می‌کند. تمام تنم درد می‌کند. حس می‌کنم انگشت دستم شکسته. چی فکر می‌کردم چی شد! می‌پرسم: چقدر حقوق می دین؟ می گوید: اصلش پورسانتی هست اما چون شما میگی احتیاج [...]

زینبی باش

مونا اسکندری نمی توانست روی پا بایستد. دستش را گرفت به دیوار و کورمال کورمال، خودش را رساند به آشپزخانه. شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد. لیوانی آب از توی جا ظرفی برداشت و آن را از آب پر کرد و نزدیک لبهایش برد. دست هایش می لرزید. خوابی [...]

او سپید پوشیده

امیر ادیبان  جا نماز بی بی هر روز کنار ایوان، جایی که پرتوهای زیبای آفتاب به خانه سرک می کشد، پهن است. تسبیح شاه مقصود و مهر تربت و جانماز ترمه بی بی برای من به وسعت تمام قشنگی های دنیا دوست داشتنی است. درست همان موقعی که پرتوهای آفتاب مایل می تابیدند روی تاب [...]

تکثیر یک زن

مریم حدادی  هنوز در را کامل نبسته ام، دستم می رود سمت کلید کولر. روشن ش می کنم. چادرم را پشت در آویز می کنم. می روم سمت سینک ظرف شویی. شیر آب را تا آخر باز می کنم، آب پر فشار می پاشد روی دست هایم. مشتم را پر می کنم و می ریزم [...]