گفتگو از طهورا ابیان

شیوا خادمی

حرف های حساب زندگی در تصویرهایش جاری است. کنار قاب هر کدام از عکس هایش روح ِ زندگی نشسته است! دوربین از دریچه چشم هایش سخن می گوید: از دست های مادر بزرگ تا شکوفه های صورتی درخت همسایه. شغلش ثبت خاطره هاست. خاطراتی که در کنج دیده های هر کداممان می نشینند اما شاید بی توجه از آنها به راهمان ادامه دهیم. خاطره برگ های زرد چناری که کنار پیاده رو پارک افتاده … خاطره دست های کوچک کودکی که نشاط را به زندگی می بخشد … خاطره هایی که برای ماست! عکس هایی که یادگار زندگی ماست.

در ادامه مصاحبه سرسرا با شیوا خادمی، صاحب وبلاگ جیکا را می خوانید.

خودتون رو کامل معرفی کنید؟

شیوا خادمی هستم. یکی از روزهای بهمن ماه، سال ۱۳۶۸، وقتی که حسابی برف می اومد به دنیا اومدم. وقتی دوازده ساله بودم به موسیقی علاقه مند شدم، به ساز دف. توی همون سن شروع به یادگیری دف کردم. هیجده سالگی تدریس دف می کردم. وقتی پیش دانشگاهی می رفتم تصمیم جدی گرفتم که عکاس بشم، چون این علاقه از کودکی با من بود. اینکه هر جایی می رفتم دوست داشتم دوربینی همراه من باشه برای ثبتِ اون لحظه ها. بعد عکاسی دوست و همراهِ همیشگیِ من شد. به شدت علاقه مند به ادبیات هستم و برام چیزی واجب مثل وعده های غذایی روزانه می مونه. و اینکه مجرد هستم.

تحصیلات تون در چه زمینه ای هست ؟

من چهار ترم مدیریت جهانگردی خوندم، وقتی متوجه شدم که رشته عکاسی توی یکی از دانشگاه های مشهد اومده، از مدیریت جهانگردی انصراف دادم و کاردانی ام رو «عکاسی خبری» خوندم. توی دوره کاردانی متوجه شدم همه چیز رو استاد و کلاس ها و واحد های درسی بهت یاد نمی دن، تو خودت باید تلاش کنی و روی پاهای خودت محکم بایستی. دوره کارشناسی هم رشته «مدیریت امور فرهنگی و هنری» خوندم که پارسال فارغ التحصیل شدم.

رابطه تون با زندگی با توجه به هنری که دارید چگونه است؟

من زندگی رو جدا از هنر نمی بینم. زندگی همون هنر هستش برای من و هنر خودِ زندگی. من وقتی صبح چشم هام رو باز می کنم و آسمون رو می بینم، وقتی سایه ابرها رو روی فرش می بینم، وقتی صدای مامان توی خونه می پیچه و بوی غذا رو می شنوم. وقتی بابا برگ های زردِ گلدون رو جدا می کنه و آب شون میده. وقتی غروب میشه و آسمون نارنجی رنگ میشه. وقتی صدای همسایه ها رو می شنوم. وقتی خنده ها رو می بینم، غم ها رو، شادی ها رو. وقتی شب میشه و ستاره ها کنار هم می شینند و من از تراسِ اتاقم نگاه شون می کنم. تمومِ اتفاق های یک روز به نظر من رنگِ هنر داره. و این به نگاهِ آدم ها برمی گرده. این که چه شکلی به زندگی شون نگاه کنند. من نمی تونم ساده از اتفاق های روزمره که سریع فراموش می شند، بگذرم.

چرا هنرعکاسی رو انتخاب کردید؟ مثلا چرا خیاطی نه؟

یکی از لذت بخش ترین اتفاق های این دنیا این هستش که ما می تونیم ببینیم. وقتی قدرِ این «دیدن» رو بهتر می فهمیم، که یک روزی تصور کنیم که چشامون جز سیاهی هیچی نمی بینه. اون موقع حتی یک روز هم نمی تونیم تحمل کنیم. «دیدن» همیشه برای من لذت بخش بود، علاوه بر هیجانی که برای من داشت من رو آروم می کرد. قرار نیست همیشه چیزهای خوب رو دید، گاهی دیدنِ چیزای تلخ تو رو بزرگ می کنه. برای همین من پیوند نزدیکی با عکاسی و دیدن داشتم. من عکاسی رو انتخاب ش نکردم. عکاسی یا همون دیدن از خیلی وقت پیش با من بود. تنها چیزی که تمرینش می کنم «بهتر دیدن» هستش. و قسمت دوم سوال تون که گفتین چرا خیاطی نه؟ همیشه دوست داشتم خیاطی رو یاد بگیرم. اما هیچ وقت شجاعت این رو نداشتم که یک قیچی دستم بگیرم و پارچه رو بُرش بدم. به نظرم کار سختی می اومد، اما واقعا به هنرش علاقه مندم. خیلی هنر های دیگه هم هست که علاقه زیادی بهشون دارم، اما توانمندی خودم رو در عکاسی از هنرهای دیگه بالاتر می بینم.

عکاسی چقدر از زندگی شما رو تشکیل داده ؟

عکاسی تمومِ زندگی من رو تشکیل داده. چون عکاسی به نظر من یعنی «بهتر دیدن دنیا» یعنی «توجه به چیزایی کوچیکی که اطراف مون هستش و فراموشش کردیم». حتی وقتی خواب هستیم، دیدنِ ما ادامه داره، به شکل رویا و خواب …

سوژه های عکاسیتون رو چطور پیدا می کنید ؟

سوژه های من همین گوشه و کنار هستند، درختِ همسایه که شکوفه های صورتی داده، حیاط عزیز جون که پُر از شمعدونی هستش، آشپزخونه مامان و بازیِ نور صبح روی میزِ ناهارخوری، ردِ پای ِ گنجشگی روی سفیدی برف، پنکه ای که روی سقف یک خونه روستایی می چرخه. سوژه ها همیشه گوشه و اطراف زندگی مون هستند. البته یک سری سوژه ها هم هستند که نیاز به فکرِ قبلی و ایده پردازی دارند. مثلا اینکه یک برنامه ذهنی برای سوژه می چینیم و دنبال اجرا کردنش می ریم. این بستگی به نوع و دسته بندی عکاسی داره. مثلا عکاسی مستند، خبری، هنری، ورزشی، صنعتی، آتلیه و… توی هر کدوم از این دسته بندی ها سوژه شکل و تعریف متفاوتی داره.

شیوا خادمی

اگر بخواهید عکسی بگیرید که بیانگر شادی یا غم باشه ترجیح می دید چه نوع عکسی باشه؟

وقتی عکس «مستند» باشه، بهتر از هر وقتی میشه شاد یا غمگین بودن رو نشون داد، چون اون لحظه از یک حقیقت و یک واقعیت نشات می گیره. مثل شادیِ یک پسر بچه از لحظه تحویلِ سال. یا غم و اشک یک پیرزن به خاطر یک حادثه. وقتی عکس مستند باشه و داخل اش دستکاری نشده باشه، حسِ اعتماد مخاطب رو بیشتر می کنه. برای همین من ترجیح میدم اگه بخوام احساسی رو نشون بدم، مستند عکاسی اش کنم.

هدفتون از ساختن وبلاگ چه بود ؟

من وقتی جیکا رو ساختم بیشتر هدفم ارائه کارهام بودش. اما با گذشت زمان دوست های خیلی خوب مجازی پیدا کردم که هیچ فرقی با دوست های حقیقی ام ندارند، با اینکه خیلی هاشون رو حتی از نزدیک ندیدم. اما چندین سال هست که کارهاشون رو و نوشته هاشون رو دنبال می کنم. یک جور دوستی عجیب و خاصی هستش دوستیِ وبلاگی. یک خلوص و مهربانی عجیبی داره؛ بدون اینکه هم رو ببینیم با هم ارتباط برقرار می کنیم و وابسته عکس ها و نوشته های هم وبلاگی هامون می شیم.

آیا وبلاگ نقشی در کامل تر شدن عکس ها و ایده های جدید به شما داشته؟

اینطوری نبود که ایده های جدیدی برام داشته باشه. اما جیکا موجب میشه که من حتما هفته ای یک بار پُست بذارم. هر بار که نظرهام رو می خونم، خیلی ها شاکی هستند که چرا دیر به دیر عکس می ذاری؟ چرا کمتر می نویسی؟ همین حس خیلی خوبی رو میده. حسِ قشنگی که مخاطب هایی داری که دنبالت می کنند. و جیکا بیشتر از هر چیزی من رو تشویق می کنه که کارهام رو توی این فضا ارائه بدم.

برای یک عکاس حرفه ای شدن حتما باید دوربین حرفه ای داشت و کلاس های فنی و اصولی رفت ؟

این سوال خوبی هستش. اعتقادِ من این هستش که قبل از اینکه یک دوربینِ حرفه ای با تجهیزات کامل داشت، باید «فکـر و نگاه» داشت. وقتی اون نگاه و خوب دیدن همراه بودش، اون وقت یک دوربینِ خوب و کلاس های فنی راه رو هموار می کنند. من دیدم کسانی رو که تجهیزات عالی دارند، حتی کلاس های خیلی خوبی هم رفتند، اما خودشون هیچ خروجی و کاری ندارند و در کنارش دیدم کسانی رو که با یک دوربین نسبتا معمولی بهترین خروجی ها رو دارند. چون مهم تر از همه این ها همون «نگاه و درونِ آدمی» هستش.

عکاس ها به وسیله استعداد شون یک سوژه زیبا برای عکاسی انتخاب می کنن یا دوربینشون هست که از همه چیز زیبا عکس می گیره ؟

دوربین نمی تونه به خودیِ خودش یک عکسِ زیبا رو ثبت کنه. دوربین تنها زمانی می تونه یک عکس خوب رو ثبت کنه، که پشتِ ویزورش یک عکاس با یک نگاهِ خوب، با یک فکرِ و ایده خوب ایستاده باشه.

برنامه تون برای ازدواج و ادامه دادن کار و حرفه و هنرتون چیه ؟

خب من همیشه به این فکر کردم که می تونم با کسی ازدواج کنم که قبل از اینکه به عنوان هایی که بعد از اسمم می آد، مثل «عکاس» توجه کنه به خودم و شخصیتم توجه کنه. دوست دارم وقتی با ذوق دنبال سوژه ها و پروژه هام هستم، همراهم باشه یا بتونم ایده هام رو باهاش در میون بذارم. قطعا بعد از ازدواج به حرفه ام ادامه میدم و خیلی برنامه ها برای عکاسی دارم. زندگی بدون دوربین، بدون نگاه کردن برای من معنایی نداره. زندگی با بودن این چیزا برام رنگ می گیره. قطعا بعد از ازدواج این روال ادامه داره، و حتی من فکر می کنم باید اون موقع پخته تر و محکم تر بشه.