زهرا سیادت موسوی

آن زن با موهای بلوند

با صدای تلفن پرستو از خواب بیدار می شوم. بدون سلام و علیک می گوید با خودت چند چندی؟ بهش قول می دهم تا عصر تصمیمم را بگیرم.

هر چقدر غلت می زنم و پتو را رویم می کشم بی فایده است. دیگر خوابم نمی برد. حوصله دم کردن چای ندارم. چند روزی است که کتری برقیمان خراب شده اما علیرضا وقت نمی کند درستش کند. من هم از لجم برایش چای نمی آورم. فقط صبحها بعد از رفتنش برای خودم چای سه سوته درست می کنم. استکان آب را سی ثانیه در ماکروفر می گذارم و بعد چای کیسه ای را در آن می اندازم. با چند تکان ساده حاضر است.

هرجند با طعم چایی که آبش جوشیده و با بخار کتری دم کشیده باشد خیلی فرق دارد اما وقتی بی حوصله باشی فرقی نمی کند چایت چه عطر و رنگی داشته باشد. فقط اسمش که چای باشد کافی است. چایم را با چند بیسکوییت برمی دارم و می برم جلوی تلویزیون می نشینم. پنج دقیقه از شروع سریال گذشته است. طول پخش این سریال تنها زمانی است که احساس خوشایندی دارم. از دیدن صحنه های زندگی مرفه و بی دغدغه آدم هایش لذت می برم اما بعد از تمام شدنش من می مانم و همه خلا هایی که احساس می کنم در ذهنم پر رنگ تر شده اند.

زن جلوی آینه می ایستد و گردنبندی را که در قسمت قبل دوستش به مناسبت تولدش خریده بود بر گردنش می اندازد. موهای بلوندش را شانه می زند. از نگاهش پیداست که تازه از خواب بیدار شده. با آرایش ملایم صورتش باز می شود. نگاه رضایتمندانه ای به خودش می اندازد و از مقابل آینه می رود.

هرچقدر فکر می کنم نمی توانم به یاد بیاورم آخرین سالگرد تولدم چطور برگزار شد. حتما برنامه ای نبوده که هیچ تصویری در خاطرم نقش نبسته. با گاز زدن یک بیسکوییت انگار خون به مغزم می رسد و یادم می آید که نه ماه قبل آنقدر اوضاع زندگیمان به هم ریخته بود که تاریخ تولد من معنایی نداشت. علیرضا به دلیل تعدیل نیروی شرکت، اخراج شده بود و به دنبال کار می گشت. در آن گیر و دار مدت قرارداد خانه هم تمام شده بود.

یک لحظه یاد آن روزهای سخت می افتم. دو هفته تمام فقط کارم این بود که صفحه های نیازمندی ها را ورق بزنم و همزمان به دنبال کار و خانه بگردم. شاید تاریخ تولدم میان نیازمندی ها گم شده بود.
ماشین لیموزین جلوی در خانه ای با نمای سفید می ایستد. راننده پیاد شده و در را برای زن باز می کند. زن با لباس کوتاه و نیمه باز از ماشین پیاده می شود. مردی میانسال زن را برای بازدید از خانه راهنمایی می کند.

ماشین به همراه راننده اختصاصی و خانه ای در بهترین نقطه شهر یکی از صدها آروزهای من است که شاید در زندگی با علیرضا هیچ وقت به آن نرسم.

پرستو می گوید زودتر تکلیفم را روشن کنم. قبل از اینکه یک بچه دست و پایم را بگیرد. قبل از اینکه صدای قلبش گرفتارم کند و از من بخواهد چشمم را به روی همه چیز ببندم. پرستو می گوید این حق من است که در بهترین سال های عمرم طعم خوشبختی و زندگی خوب و راحت را بچشم.

همه حرف هایش را قبول دارم اما جرات برهم زدن زندگیم را نه. یک بار برای به دست آوردن کسی که خیال می کردم همه زندگیم بوده جنگیده بودم. حالا چطور برگردم به همه آن آدمها بگویم همه تصوراتم اشتباه بوده است. انگار برای رسیدن ذوق داری اما برای جدایی ترس به سراغت می آید. ترس از تنهایی دوباره.

تلفن همراه زن زنگ می خورد، عکس مردی روی صفحه نمایش نقش می بندد. مرد با لحنی عاشقانه از زن می پرسد خانه را پسندیده یا نه؟

کنجکاوم ادامه دیالوگشان را بشنوم که تبلیغات شروع می شود. حتی از دیدن تبلیغات هم لذت می برم. انگار آهنگش آرامم می کند.

زن و مردی در کنار ساحل به دنبال دختر کوچکشان که موهایش را خرگوشی جمع کرده می دوند. در صحنه ای بعد آنها را در پارک آبی و بعد در رستورانی شیک در حال خوردن غذای دریایی نشان می دهد.

با خودم فکر می کنم اگر بر گردم به پنج سال قبل چه تصمیمی می گیرم. بازهم علیرضا را به عنوان کسی که قرار بود تا آخر عمر تحملش کنم می پذیرفتم؟ مطمئنا چون قادر نبودم آینده را ببینم تصمیمم همین بود اما اگر سینا قبل از مهاجرت به کانادا پیشنهادش را مطرح می کرد چه؟

یک سال بعد از رفتنش برایم ایمیل زد و از احساسش گفت. از اینکه می خواسته اول از شرایط کار و اقامتش مطمئن شود بعد از من خواستگاری کند. من هم کارت عروسیم را برایش فرستادم و گفتم اگر برنامه ات جور شد حتما بیا. آن روزها خیال می کردم چقدر جوابم دندان شکن بوده. آن روزها از دستش عصبانی بودم که چرا اینقدر دیر از احساسش گفته. چرا اینقدر کوته بین است که همه چیز را با مادیات می سنجد.

اما بعد از آشنایی با علیرضا با خودم گفتم هر اتفاقی حکمتی دارد و دیگر فقط حرف های عاشقانه علیرضا بود که برایم مفهوم داشت. نمی دانستم بعد از یک سال همه حرف هایش تکراری می شود و زندگی واقعی تازه آغاز می شود. از نظر پرستو هنوز هم دیر نشده و هنوز هم فرصت خوبی برای یک زندگی تازه دارم.

پرستو می گوید اشکال من این است که خودم را اسیر حرف های دیگران کرده ام. به خاطر همین نمی توانم درست تصمیم بگیرم و این باعث شده خودم را از خوشبختی واقعی دور کنم. می گوید کمی فیلم و سریال ببینم تا فکرم باز شود. این سریال هم پیشنهاد او بود. از وقتی می بینمش احساس می کنم حل کردن سوالات ذهنم برایم راحت تر شده.

آن زن با موهای بلوند را دوست دارم. چون او دقیقا خود آرمانی من است.

نهارم را می خورم و به این فکر می کنم که او چطور توانست این قدر راحت با دیدن عشق سابقش همسرش را کنار بگذارد. شاید به این خاطر که مثل من نگران سنگینی حرف هایی نبود که قرار بود به گوشش برسد. پرستو می گوید اگر به دنبال خوشبختی هستم باید طرز فکرم را عوض کنم. ذهنم درهم و آشفته است. در این جور مواقع دلم می خواهد خوابم ببرد تا آرام شوم. موبایلم را کوک می کنم تا یک ساعت قبل از رفتن بیدار شوم.

علیرضا وسط خوابم زنگ می زند که طبق معمول هر شب دیر می آید. وقتی مطمئن می شود قرارم با پرستو برقرار است خیالش را حت می شود و قطع می کند. از اینکه خوابم را به هم ریخته عصبی می شوم. دیگر برایم مهم نیست چه وقت می آید. دیگر نگرانش نمی شوم. دیگر خودم را گرسنه نگه نمی دارم تا با هم شام بخوریم. انگار خودش هم فهمیده که اگر پول نباشد عشق هم بعد از گذر زمان، رنگ می بازد و تنها خاطره اش می ماند.

یک پیغام از سینا برایم می رسد. می پرسد کجا ببیندم؟ یادم می رود که قرار بود آدرس را من برایش بفرستم. کمی فکر می کنم و آدرس کافه آلبالو، پاتوق عصرهای سه شنبه ام با پرستو را برایش می فرستم. به پرستو می گویم که با سینا کجا قرار گذاشته ام و این هفته را استثنائا نیاید آلبالو.

چندین سال است از زمان دانشگاه، عصرهای سه شنبه را با پرستو در کافه آلبالو می گذرانیم. به یاد روزهایی که امتحان داشتیم و به دنبال جای دنجی بودیم غیر از کتابخانه که هم درس بخوانیم و هر وقت دلمان خواست با هم حرف بزنیم و خوردنی های خوشمزه بخوریم تا اینکه آلبالو را پیدا کردیم.

جلوی آینه قدی راهرو می ایستم و به خودم نگاه می کنم. هیچ چیز به لحاظ زیبایی از آن زن با موهای بلوند کم ندارم. حتی به نظرم چشمانم گیرا تر است. چشمانم را جمع می کنم. چین های موربی دور چشمانم نقش می بندد. با خودم فکر می کنم دیر بجنبم همه این چین ها به سراغم خواهند آمد. آن وقت دیگر شاید کسی نباشد تا از شر این زندگی نجاتم دهد. اصلا مگر چقدر زنده هستم که حق زندگی راحت را از خودم بگیرم.

علیرضا و سینا را در دو کفه ترازو در ذهنم مجسم می کنم. سینا پایین تر می رود. علیرضا فقط عشق دارد. خوب که فکر می کنم می بینم عشق او فقط یک احساس زودگذر بوده که میان مشکلات زندگی روز به روز کم رنگ تر شده است اما سینا عشق و خیلی چیزهای دیگری دارد که عشقش را ماندگار تر می کند. به نظرم اگر با علیرضا بمانم بهترین سال های عمرم را حرام کرده ام. سال هایی که می توانم با سینا بهترین ها را تجربه کنم مثل آن زن با موهای بلوند.

تنها یک خیابان تا رسیدن به کافه باقی مانده. یک بار دیگر همه حرف هایی که باید به سینا بزنم را در ذهنم مرور می کنم. موبایلم را نگاه می کنم. پرستو چندین بار زنگ زده. ترجیح می دهم بعد از پایان حرف هایم با سینا جوابش را بدهم.

در آلبالو را باز می کنم. باورم نمی شود. همه دوستانم هستند. همه کسانی که دوست داشتم ببینمشان یک جا دور میزی جمع شده اند. چند ثانیه خیره به همه شان نگاه می کنم. علیرضا در بین جمعیت شروع می کند دست زدن و بعد به کسی اشاره می کند. همه بچه ها دست می زنند. پیش خدمت کیک شکلاتی با تزئین آلبالو را می آورد. زبانم بند آمده.

علیرضا می گوید فقط ببخشید که چند روز زودتر جشن رو گرفتم چون مطمئن بودم امروز میای اینجا بقیه بچه ها رو هم همینجا دعوت کردم، راستی پرستو کو؟

یکی از بچه ها شمع ها را روشن می کند. از میان آتش فشفشه ها، سینا را می بینم که روی صندلی لهستانی انتهای آلبالو نشسته و منتظر است تا کسی سکوتش را بشکند.

احساس می کنم این صحنه را جایی دیگر دیده ام. نمی دانم در خواب یا در صحنه ای از آن سریال محبوبم.