سودابه حمزه ای

بی توجهی به همسر

از میز فاصله می‌گیرم؛ با دقت نگاه می‌کنم. سالاد ماکارونی و کاهو؛ ژله و… همه‌چیز مرتب است. کنترل ر‌ا می‌زنم دستگاه انگار زبانش را درمی‌آورد؛‌ سی‌دی را رویش می‌گذارم؛ آن را می‌بلعد. پلی را می‌زنم محمد نوری می‌خواند: «گل مریم چشم‌ها تو وا‌کن به من نگاه کن‌…»

در آینه نگاه می‌کنم. ارزشش را داشت بگردم؛ اولین آرایش گرم را پیدا کنم. چند بار سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم. تمرین می‌کنم تا‌ موهایم برایش برقصد.

 شاهین پشت چراغ قرمز تمام گل های دخترک را می‌خرد و در دامنم می‌گزارد. از تاریکی شب و بخار روی شیشه استفاده می‌کند؛ سرش را جلو می آورد طوری که نَفَسَش لاله گوشم را گرم می‌کند. با نوری می خواند «گل مریم چشم‌ها تو وا‌کن…» می‌خندم و می گویم: «همش مال منه؟!»

می‌خندد می‌گوید: «پَ نَ پَ؛ واسه خودم خریدم. من یک شاخه مریم نصیبم شده که تا آخر‌ عمر از عطرش؛‌مستِ مستم». ادامه می‌دهد «شیطون مِش خیلی بهت میادها! جلو مامانت روم نشد بگم. بگو ببینم چه جوری راه می ری که موها‌ت برام می‌رقصند!»

چراغ‌های چشمک زنی که به در و دیوار آویخته‌ام روشن می‌کنم. جلوی آیینه می‌روم برسی به موهایم می‌کشم. چند بار سرم را به چپ و راست می‌چرخانم می‌خواهم مطمئن شوم موهایم مثل همان سال‌ها  می‌رقصد تا شاهین خوشش بیاید.

زنگ م یزند. در را باز می‌کنم. به رویش نمی آورم دستش خالی است، طبق معمول یادش رفته است که شش سال پیش چه خبربوده. نمی خواهم بعد از این همه مدت، زحمت شبم خراب شود. می‌گوید: «شام حاضره؟ از خستگی دارم می‌میرم.»

سینی پیتزا را از گرمخانه فر بیرون می‌آورم  روی میز قرار می‌دهم. دستش را با همان دستمال زیر بشقابش خشک می‌کند. نگاهی به میز می‌اندازد و می‌گوید: «به به چه میزی چیده خانم! فقط مریمی نوشابه نگرفتی؟»

فرصت را غنیمت می‌شمارم و در حالی که مدام سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم تا موهایم برایش برقصد به آشپزخانه می‌روم. بر می‌گردم به طرفش؛ منتظرم تا عکس العملش را ببینم اما او در حالی که پیتزایش را با ولع می‌خورد به تلویزیون نگاه می‌کند. بعداز صرف شام به صندلی تکه می‌دهد. لیوان نوشابه راروی میز می‌گذارد؛ به تلویزیون اشاره می‌کند و می‌گوید: «ببین این مُجریه اسمش خانم چی چی‌ بود؟دستش رو طوری جلوی دوربین می گیره که انگشتر‌ش  معلوم بشه؛ ‌داره حالی می کنه نامزد کرده‌ها! نه»؟

می‌پرسم: «از کجا می گی»؟ جواب می‌دهد: «آخه تا دو روز پیش دستش نبود». بغض گلویم را می‌گیرد. بشقابم را دست نخورده می برم‌.