گفتگو با زهره فرهادی پرستار سال های دفاع مقدس

عقیله شهرستانی

پرستار

زهره فرهادی در سال های دفاع مقدس به عنوان امدادگر فعالیت داشته و از هیچ خدمتی حتی نظافت زمین ها دریغ نکرده است. راضی به مصاحبه نبود چرا که می گفت برخی باور نمی کنند دختر ۱۳ – ۱۴ ساله ای بتواند از پس چنین کار هایی بر بیاید اما این دختر نوجوان سال های جنگ، پرستار دلسوز مجروحین بوده است. مصاحبه سرسرا را با او بخوانید:

به زمان عقب برگردیم، از خودتان و فعالیت هایتان بگویید؟
من به عنوان امدادگر شروع کردم، ولی هر کاری که از دستم بر می آمد، چه تبحر داشتم و چه نداشتم، انجام می دادم، هر کاری! مانند تی کشیدن در بیمارستان ها. در آن زمان یک نوع گاز استریل بود که آن ها را دور نمی انداختند، چون کیفیتش خوب بود، ما آن ها را از بدن مجروحین بیرون می کشیدیم و می شستیم.

آن موقع ۱۳-۱۴ ساله بودم. چون یک مقدار قدم بلند بود. کسی متوجه نیم شد، سنم کم است. شیفت ما از ساعت ۶-۷ صبح در اتاق جراحی و اتاق عمل بود. حتی اگر مجروحی نبود می رفتیم و تمام در و دیوار اتاق عمل را با بتادین ضدعفونی می کردیم. برای انجام کار های جزئی و سطح پایین کسی ابایی نداشت و همه کار ها را انجام می دادیم. یک عشق خاص برای رسیدگی به مجروجان وجود داشت.

خودتان خوزستانی هستید؟
بله، ما اصالتا آبادانی هستیم ولی در زمان جنگ ساکن خرمشهر بودیم.

چه شد که به جبهه رفتید؟ آیا داوطلب بودید؟
به عنوان امدادگر رفته بودم. ولی هر زمان که لازم بود، اسلحه نیز دست می گرفتم. یا سنگر درست می کردیم و یا کوکتل مولوتف. یا می رفتیم گلزار شهدا برای غسل آن ها، البته من خودم اصلا دلش را نداشتم که این کار را بکنم و فقط کمک می کردم. در بیمارستان یک مقدار با تجربه تر بودم. چون علاقه هم داشتم، سریع کار را یاد گرفتم.

در بیمارستان صحرایی بودید یا در خود خرمشهر؟
گاهی برای امداد به خط می رفتیم ولی بیشتر در خود خرمشهر بودیم. یک مطب دنداپزشکی هم آن جا بود. مجروح هایی که می آوردند، معمولا سر پایی می آوردند. ولی اگر اوضاع حادی داشتند در حد اینکه رگ باز کنیم یا یک پانسمان کوچک که جلوی خون ریزی را بگیرد، آن ها را به بیمارستان های آبادان منتقل می کردند.

غیر از کار در بیمارستان در آن زمان چه می کردید؟
اگر شیفت کاری هم نداشتم، نگاه می کردم ببینم چه کاری روی زمین مانده است که انجام بدهم. آنجا به من مسئولیت یک کتابخانه را هم داده بودند. یک گلخانه قبل از جنگ در بیمارستان بود که آن را تبدیل کردیم به کتابخانه. چند تا از بچه های امدادگر و مجروح می آمدند کتاب می گرفتند. خود پرسنل کتاب می گرفتند. به هرحال یک فعالیت فرهنگی غیردرمانی انجام می دادیم. بچه ها گاهی می رفتند به خانواده های شهدا سر می زدند. برنامه هایی مانند برگزاری مراسم محرم، عزاداری ها، ایجاد نمایشگاه، در همان محیط بیمارستان.

بعد از حصر آبادان یک مقدار وضعیت جبهه ها بهتر شد، اوضاع آرام تر شد و ما کار های دیگری نیز می کردیم، مثل رسیدگی به روستا ها، کار های فرهنگی و رساندن مواد غذایی.

من از سال ۶۱ که از بیمارستان بیرون آمدم در بعضی از عملیات ها به کمک می رفتم. چون بچه دار هم شده بودم، یک سری محدودیت ها بود که نمی توانستم کامل کار کنم.

از آشناهایتان کسی بود که به بیمارستان بیاورند؟
بعضی ها را می شناختم ولی از بستگان نه. از کل خانواده فقط خودم بودم. بقیه به شهرستان رفته بودند، فقط یکی از دایی هایم که ارتشی بود، در اطراف آبادان خدمت می کرد.

وقتی یک نفر شهید می شد، چگونه برخورد می کردید و روحیه تان را حفظ می کردید؟
مطمئنا ناراحت می شدیم، ولی از کارمان باز نمی ماندیم. کسی هم بود که در حین درمان ما شهید شد.

برای تقویت روحیه خودتان چه کار می کردید؟
برنامه هایی مثل نماز جماعت، سخنرانی ها یا مراسمی که بود. بچه هایی بودند مثل خانم حسینی که پدر و برادرشان را در جنگ از دست دادند، شرائط و سختی هایی که بر ایشان گذشته بود برایم خیلی عجیب بود. به همین دلیل هم ایشان تأثیر زیادی بر من گذاشت. حتی شاید اگر خانم حسینی نبود، چه بسا آن تأثیر در من اینجا نمی شد. ایشان برای من سرمشقی شد و باعث شد که من آن روحیه را پیدا کنم. پدر و برادر خانم حسینی به فاصله ۵ روز شهید شدند. وقتی خبر برادرش را به ایشان دادند، متأثر شد ولی می گفت باید ادامه دهم، باید کار کنم، الان وقت گریه و زاری نیست، وقت زانوی غم بغل گرفتن نیست. آن ها راهشان را دوست داشتند و می رفتند. ایشان بی نهایت آدم عاطفی بود، ولی در آن لحظه شرائط ایجاب نمی کرد که بنشیند و گریه کند. آدم سنگدلی نیست ولی شرائط کار طوری بود که ترجیح می دادیم خودمان را با کار مشغول کنیم. و سعی می کردیم روحیه مان را از دست ندهیم و این قدرت خدا بود.

پرستارهای رسمی آنجا ابتدا مخالف حضور ما بودند ولی به دلیل ارتباط خوبی که با بچه ها برقرار کرده بودیم و بخش قابل توجهی از سختی و خستگی کار آنها را به دوش گرفته بودیم، به همین دلیل وقتی که بعضی از بچه ها می خواستند بروند، آن ها خیلی ناراحت بودند.

راستش الان از اینکه بعضی حرف ها زده می شود، خیلی ناراحت می شوم. برای خودم خیلی مهم نیست ولی چیزهایی که به خانم حسینی می گویند، برایم خیلی سخت و اذیت کننده است. که می گویند خانم حسینی غلوّ و اغراق کرده است یا چگونه ممکن است این همه جرئیات یادش مانده باشد. مخصوصاً با توجه به شناختی که از ایشان داشتم. ایشان از جراحت های ناشی از جنگ هنوز رنج می برند. ولی تحمل می کنند و دم نمی زنند.

خودتان مجروح نشده اید؟
در پایم هنوز یک ترکش دارم، بنیاد که کاری برای ما نمی کند و من خودم هم هزینه اش را ندارم. من به علت برخی کارهای سنگینی که کردم مشکل دارم. در آن زمان در برهه ای مرتب صدای صوت می آمد و مدام شلیک می کردند و این صدای صوت هنوز هم هست، شاید پرده ها آسیب دیده است. بعضی هم به خاطر آن شرائط عصبی شده اند.

با سختی ها چطور کنار می آمدید، مخصوصا با سن کمتان؟
راستش در مورد خودم اصلا سختی ها را به یاد ندارم. الان که فکر می کنم می بینم سخت بود ولی آن موقع سختی ای نمی دیدم. شاید اغراق به نظر برسد اما خدا این قوت و عشق و علاقه را در وجود ما قرار داده بود، برای خدمت کردن به کسانی که بودند. من بعضی اوقات که فکر می کنم می بینم من یک دختر ۱۴ ساله و در سن رشد بودم. نه غذای درست و حسابی می توانستیم بخوریم و نه استراحت کافی داشتیم ولی خدا انقدر به ما انرژی داده بود که در مواقعی که ساعت استراحتم بود نیز به کار مشغول می شدم و از مرخصی هایم نیز استفاده می کردم.

من آنقدر کار می کردم که در عملیات حصر آبادان از من به رییس بیمارستان شکایت کردند که این خانم اجازه کار به ما نمی دهد!

چرا شما می گویید دوست ندارید این حرف ها را جایی بزنید؟
چون خیلی ها این حرف ها را باور نمی کنند. به عنوان مثال در مورد کتاب «دا» می گویند این خانم (حسینی) یا اغراق کرده و یا غلو کرده است. ولی این ها واقعیت داشتند و من این ها را تایید می کنم و تا آخر عمر هم پای حرف هایم هستم. من دوست ندارم کسی از من تعریف کند اما می خواهم ثابت کنم که این کار ما بود.

یک بار با جایی مصاحبه کردم، مصاحبه کننده ها گفتند، ما به حرف های تو شک داریم، مگر می شود یک دختر ۱۳-۱۴ ساله این کار ها را کرده باشد. خب این حرف ها سنگین است.

من یک وقتی که می خواستم برانکارد یک مجروح را بگذارم کسی که سر برانکارد را گرفته بود، از دستش افتاد، من یک تنه رفتم زیر برانکارد تا مجروح نیفتد. من از قدرت خدا تعریف می کنم نه از قدرت خودم!

چطور در آن بحبوحه و شرائط جنگ، به فکر ازدواج و بچه دار شدن افتادید؟
امید به زندگی بود. در همان ایام هم زندگی جریان داشت. در همان بحران ها و اوضاع و شرائطی که بود، ما زندگی می کردیم. من اصلا نمی توانستم قبول کنم مجروحی نیاز به کمک داشته باشد ولی من آنجا نباشم. همین عشق و علاقه یعنی جریان داشتن زندگی. با وجود اینکه همسرم در جبهه بود و هر لحظه امکان داشت شهید شود، یا ما چون در آبادان بودیم و هر شب آبادان را با خمپاره می زنند من هر شب بیدار بودم و مواظب پسرم بودم تا از خواب نپرد، کمبود مواد غذایی و کمبود امکانات.

طی کردن این دوره در تربیت فرزندانتان چه تأثیری گذاشت؟
به هر حال هرکس در زندگی اش یک سختی هایی داشته است. ولی گذراندن آن دوره خیلی می تواند در تربیت ما تأثیرگذار باشد. به هرحال بچه ها از پدر و مادر خط می گیرند. پسرم به من می گوید که من خیلی به آن دوران بر می گردم. الآن وقتی شرائط سخت را تحمل می کنم به خاطر این است که آن دوران و شرائط را دیده ام و سختی کشیده ام. به هر حال آن چیزهایی که دیده ام و چشیده ام، تأثیر خودش را گذاشته است. حتی در دوران بارداری قدرت مقاومت خودم را به فرزندم انتقال داده ام.

چطور مسائل و شرائط آن دوران را که برای خیلی ها قابل پذیرش نیست، برای بچه ها جا انداختید؟
روش زندگی آدم ها خیلی چیزها را می تواند ثابت کند. بچه ها در مراحل مختلف زندگی حضور دارند. شاید من اوائل خیلی تعریف نمی کردم ولی در یک برهه هایی خاطره ای کوچک تعریف می کردم و برای بچه ها جالب بود و می گفتند آن شرائط ما را خاص بار آورده است. مخصوصاً آن پسرم که در شرائط جنگ به دنیا آمده است.

البته ما خیلی دور شدیم و خیلی چیزها برایمان کمرنگ شده است. از خیلی چیزها فاصله گرفته ایم و خیلی مشکلات هستند ولی هنوز هستم، سرپا و امیدوارم. این ها شاید تأثیر شهداست. من هم از شهدا کمک خواسته ام. مخصوصاً شهدایی که بالای سرشان بوده ام. من بالای سر یک مجروح بودم که بعد شهید شد. دو روز من را گذاشتند بالای سر این شهید برای مراقبت های ویژه. این شهید در حال خنثی کردن مین بود، که مین منفجر می شود. دو چشم خود را از دست داده بود، دست هایش قطع شده بود، بدون پا، فقط یک بالا تنه مانده بود. یک بار بچه ها بالای سر این شهید من را به نام کوچکم صدا زدند چون اسم خواهر این شهید هم زهره بود، من دو روز نقش خواهرش را برایش بازی کردم. خیلی حرف ها زد. فقط با اینکه یک جسم نیم تنه باقی مانده بود ولی آنقدر برایم عجیب بود که چه روحیه ای داشت. به هر حال همیشه از این شهید کمک خواستم.

پسر من دانشجوی پزشکی و در بیمارستان است. یک روز به من پیامک داد که من خیلی خسته شدم. من چند خط کوتاه در حد یک پاراگراف برایش از خاطره بیمارستان نوشتم که متنش را برای شما می خوانم: «خوشا به حالت، سخت است، اما شیرین. من بیشترین زمانی که از بودنم در این دنیا راضی ام، موقعی بود که به مجروحان جنگی کمک می کردم. هروقت که کارم بیشتر می شد، خوشحال بودم. مرخصی هایم را نمی رفتم، جای بچه ها می ایستادم، شب کاری می کردم و بیشتر اوقات در سجده آخر نماز صبح خوابم می برد، بعد بلند می شدم و می دیدم که ده دقیقه است که خوابیده ام و نماز قضا شده! می خندیدم و می گفتم خدا می بخشد، و قضا را به جا می آورم و می رفتم سر شیفتم. آن موقع بهترین دوران عمرم بود، چون داشتم به آدم ها خدمت می کردم. آن هم بدون هیچ چشمداشتی. قدر لحظاتت را بدان که گیر هرکسی نمی آید.» این ها را گفتم که حال و هوایش عوض شود. واقعا این شرائط کوتاه بود ولی به هر حال یک تأثیر خوب گذاشت و من این آرامش هایی که الآن دارم، مدیون آن زمان هستم. جواب پیامکم را داد که خیلی جالب بود: «وقتی استادم در امتحان از من سؤال کرد که چرا می خواهی دکتر شوی،گفتم چون مادرم پرستار و بهیار جنگی بود و من را همراه خودش می برد. (آخر من پسرم را همراه خودم در عملیات کربلای ۵ می بردم. ۴-۵ ساله بود و کسی را نداشتم که بگذارمش. مخصوصاً اینکه اهواز را می زندند، خیالم راحت تر بود و با خودم به بیمارستان راضی اهواز می بردم.) من را چند بار با خودش به بیمارستان برد و از بچگی این را به من یاد داد که انسانیت، خدمت به خلق بدون چشمداشت است. و این مسیر سخت را من به این امید طی کردم مادر نمی دانی چقدر حرف ها و رفتارت تأثیرگذار است. ولی اگر کمی به فرق بین من و الباقی توجه کنی، می توانی دلیلش را ببینی. امیدوارم که هم خدا و هم شما از من راضی باشیدو خواهشاً از روحیات قوی خودتان که در جنگ داشتید، برای من و دیگران بگویید.» البته من نمی خواهم از خودم تعریف کنم، به نظر من این روحیه فقط کمک خدا بود.

بعد از جنگ چه کردید؟
در همان جا، آبادان که زندگی می کردیم، ماندیم و بعد هم آمدیم اهواز. من هم آن موقع بچه داشتم و درس دبیرستانم را که نیمه کاره مانده بود، ادامه دادم. دیپلم گرفتم که ادامه تحصیل بدهم، چون کار های پزشکی را دوست داشتم ولی متاسفانه امکان پذیر نبود.

هیچ وقت پشیمان نشدید که بگویید من آن دوران باید به کارهای خودم می رسیدم؟
تنها چیزی که من را ناراحت می کند، این است که من نتوانستم درسم را بخوانم. هم مشوق نداشتم و هم شرائط نبود. ولی بسیار علاقه داشتم. اما هیچ وقت از آن دوران پشیمان نیستم، چون بهترین ایام عمرم بوده است. ولی الان سعی کردم وارد کاری شوم که بتوانم به مردم کمک کنم. شاید این یک مقدار من را اقناع کرد. یک کار درمانی برای بیماران است.

کلا پرستاری چه تأثیراتی در روحیه شما داشته است؟
اگر کسی صرفا احساس وظیفه کند ولی آن روحیه و عشق و علاقه در وجودش نباشد، نمی تواند به مریض رسیدگی کند. یک عطوفت و مهربانی باید در وجودش باشد. باید زمینه ای در وجودش باشد. به عنوان یک شغل به نظر من به پرستاری نباید نگاه کرد. به عنوان یک خدمت کردن به انسان باید به آن نگریست.