عکاس ِ شادی یک پسر بچه

حرف های حساب زندگی در تصویرهایش جاری است. کنار قاب هر کدام از عکس هایش روح ِ زندگی نشسته است! دوربین از دریچه چشم هایش سخن می گوید: از دست های مادر بزرگ تا شکوفه های صورتی درخت همسایه. شغلش ثبت خاطره هاست. خاطراتی که در کنج دیده های هر کداممان می نشینند اما شاید بی توجه از آنها به راهمان ادامه دهیم. خاطره برگ های زرد چناری که کنار پیاده رو پارک افتاده … خاطره دست های کوچک کودکی که نشاط را به زندگی می بخشد … خاطره هایی که برای ماست! عکس هایی که یادگار زندگی ماست.

در ادامه مصاحبه سرسرا با شیوا خادمی، صاحب وبلاگ جیکا را می خوانید.

خودتون رو کامل معرفی کنید؟

شیوا خادمی هستم. یکی از روزهای بهمن ماه، سال ۱۳۶۸، وقتی که حسابی برف می اومد به دنیا اومدم. وقتی دوازده ساله بودم به موسیقی علاقه مند شدم، به ساز دف. توی همون سن شروع به یادگیری دف کردم. هیجده سالگی تدریس دف می کردم. وقتی پیش دانشگاهی می رفتم تصمیم جدی گرفتم که عکاس بشم، چون این علاقه از کودکی با من بود. اینکه هر جایی می رفتم دوست داشتم دوربینی همراه من باشه برای ثبتِ اون لحظه ها. بعد عکاسی دوست و همراهِ همیشگیِ من شد. به شدت علاقه مند به ادبیات هستم و برام چیزی واجب مثل وعده های غذایی روزانه می مونه. و اینکه مجرد هستم.

تحصیلات تون در چه زمینه ای هست ؟

من چهار ترم مدیریت جهانگردی خوندم، وقتی متوجه شدم که رشته عکاسی توی یکی از دانشگاه های مشهد اومده، از مدیریت جهانگردی انصراف دادم و کاردانی ام رو «عکاسی خبری» خوندم. توی دوره کاردانی متوجه شدم همه چیز رو استاد و کلاس ها و واحد های درسی بهت یاد نمی دن، تو خودت باید تلاش کنی و روی پاهای خودت محکم بایستی. دوره کارشناسی هم رشته «مدیریت امور فرهنگی و هنری» خوندم که پارسال فارغ التحصیل شدم.

رابطه تون با زندگی با توجه به هنری که دارید چگونه است؟

من زندگی رو جدا از هنر نمی بینم. زندگی همون هنر هستش برای من و هنر خودِ زندگی. من وقتی صبح چشم هام رو باز می کنم و آسمون رو می بینم، وقتی سایه ابرها رو روی فرش می بینم، وقتی صدای مامان توی خونه می پیچه و بوی غذا رو می شنوم. وقتی بابا برگ های زردِ گلدون رو جدا می کنه و آب شون میده. وقتی غروب میشه و آسمون نارنجی رنگ میشه. وقتی صدای همسایه ها رو می شنوم. وقتی خنده ها رو می بینم، غم ها رو، شادی ها رو. وقتی شب میشه و ستاره ها کنار هم می شینند و من از تراسِ اتاقم نگاه شون می کنم. تمومِ اتفاق های یک روز به نظر من رنگِ هنر داره. و این به نگاهِ آدم ها برمی گرده. این که چه شکلی به زندگی شون نگاه کنند. من نمی تونم ساده از اتفاق های روزمره که سریع فراموش می شند، بگذرم.

چرا هنرعکاسی رو انتخاب کردید؟ مثلا چرا خیاطی نه؟

یکی از لذت بخش ترین اتفاق های این دنیا این هستش که ما می تونیم ببینیم. وقتی قدرِ این «دیدن» رو بهتر می فهمیم، که یک روزی تصور کنیم که چشامون جز سیاهی هیچی نمی بینه. اون موقع حتی یک روز هم نمی تونیم تحمل کنیم. «دیدن» همیشه برای من لذت بخش بود، علاوه بر هیجانی که برای من داشت من رو آروم می کرد. قرار نیست همیشه چیزهای خوب رو دید، گاهی دیدنِ چیزای تلخ تو رو بزرگ می کنه. برای همین من پیوند نزدیکی با عکاسی و دیدن داشتم. من عکاسی رو انتخاب ش نکردم. عکاسی یا همون دیدن از خیلی وقت پیش با من بود. تنها چیزی که تمرینش می کنم «بهتر دیدن» هستش. و قسمت دوم سوال تون که گفتین چرا خیاطی نه؟ همیشه دوست داشتم خیاطی رو یاد بگیرم. اما هیچ وقت شجاعت این رو نداشتم که یک قیچی دستم بگیرم و پارچه رو بُرش بدم. به نظرم کار سختی می اومد، اما واقعا به هنرش علاقه مندم. خیلی هنر های دیگه هم هست که علاقه زیادی بهشون دارم، اما توانمندی خودم رو در عکاسی از هنرهای دیگه بالاتر می بینم.

عکاسی چقدر از زندگی شما رو تشکیل داده ؟

عکاسی تمومِ زندگی من رو تشکیل داده. چون عکاسی به نظر من یعنی «بهتر دیدن دنیا» یعنی «توجه به چیزایی کوچیکی که اطراف مون هستش و فراموشش کردیم». حتی وقتی خواب هستیم، دیدنِ ما ادامه داره، به شکل رویا و خواب …

سوژه های عکاسیتون رو چطور پیدا می کنید ؟

سوژه های من همین گوشه و کنار هستند، درختِ همسایه که شکوفه های صورتی داده، حیاط عزیز جون که پُر از شمعدونی هستش، آشپزخونه مامان و بازیِ نور صبح روی میزِ ناهارخوری، ردِ پای ِ گنجشگی روی سفیدی برف، پنکه ای که روی سقف یک خونه روستایی می چرخه. سوژه ها همیشه گوشه و اطراف زندگی مون هستند. البته یک سری سوژه ها هم هستند که نیاز به فکرِ قبلی و ایده پردازی دارند. مثلا اینکه یک برنامه ذهنی برای سوژه می چینیم و دنبال اجرا کردنش می ریم. این بستگی به نوع و دسته بندی عکاسی داره. مثلا عکاسی مستند، خبری، هنری، ورزشی، صنعتی، آتلیه و… توی هر کدوم از این دسته بندی ها سوژه شکل و تعریف متفاوتی داره.

شیوا خادمی

اگر بخواهید عکسی بگیرید که بیانگر شادی یا غم باشه ترجیح می دید چه نوع عکسی باشه؟

وقتی عکس «مستند» باشه، بهتر از هر وقتی میشه شاد یا غمگین بودن رو نشون داد، چون اون لحظه از یک حقیقت و یک واقعیت نشات می گیره. مثل شادیِ یک پسر بچه از لحظه تحویلِ سال. یا غم و اشک یک پیرزن به خاطر یک حادثه. وقتی عکس مستند باشه و داخل اش دستکاری نشده باشه، حسِ اعتماد مخاطب رو بیشتر می کنه. برای همین من ترجیح میدم اگه بخوام احساسی رو نشون بدم، مستند عکاسی اش کنم.

هدفتون از ساختن وبلاگ چه بود ؟

من وقتی جیکا رو ساختم بیشتر هدفم ارائه کارهام بودش. اما با گذشت زمان دوست های خیلی خوب مجازی پیدا کردم که هیچ فرقی با دوست های حقیقی ام ندارند، با اینکه خیلی هاشون رو حتی از نزدیک ندیدم. اما چندین سال هست که کارهاشون رو و نوشته هاشون رو دنبال می کنم. یک جور دوستی عجیب و خاصی هستش دوستیِ وبلاگی. یک خلوص و مهربانی عجیبی داره؛ بدون اینکه هم رو ببینیم با هم ارتباط برقرار می کنیم و وابسته عکس ها و نوشته های هم وبلاگی هامون می شیم.

آیا وبلاگ نقشی در کامل تر شدن عکس ها و ایده های جدید به شما داشته؟

اینطوری نبود که ایده های جدیدی برام داشته باشه. اما جیکا موجب میشه که من حتما هفته ای یک بار پُست بذارم. هر بار که نظرهام رو می خونم، خیلی ها شاکی هستند که چرا دیر به دیر عکس می ذاری؟ چرا کمتر می نویسی؟ همین حس خیلی خوبی رو میده. حسِ قشنگی که مخاطب هایی داری که دنبالت می کنند. و جیکا بیشتر از هر چیزی من رو تشویق می کنه که کارهام رو توی این فضا ارائه بدم.

برای یک عکاس حرفه ای شدن حتما باید دوربین حرفه ای داشت و کلاس های فنی و اصولی رفت ؟

این سوال خوبی هستش. اعتقادِ من این هستش که قبل از اینکه یک دوربینِ حرفه ای با تجهیزات کامل داشت، باید «فکـر و نگاه» داشت. وقتی اون نگاه و خوب دیدن همراه بودش، اون وقت یک دوربینِ خوب و کلاس های فنی راه رو هموار می کنند. من دیدم کسانی رو که تجهیزات عالی دارند، حتی کلاس های خیلی خوبی هم رفتند، اما خودشون هیچ خروجی و کاری ندارند و در کنارش دیدم کسانی رو که با یک دوربین نسبتا معمولی بهترین خروجی ها رو دارند. چون مهم تر از همه این ها همون «نگاه و درونِ آدمی» هستش.

عکاس ها به وسیله استعداد شون یک سوژه زیبا برای عکاسی انتخاب می کنن یا دوربینشون هست که از همه چیز زیبا عکس می گیره ؟

دوربین نمی تونه به خودیِ خودش یک عکسِ زیبا رو ثبت کنه. دوربین تنها زمانی می تونه یک عکس خوب رو ثبت کنه، که پشتِ ویزورش یک عکاس با یک نگاهِ خوب، با یک فکرِ و ایده خوب ایستاده باشه.

برنامه تون برای ازدواج و ادامه دادن کار و حرفه و هنرتون چیه ؟

خب من همیشه به این فکر کردم که می تونم با کسی ازدواج کنم که قبل از اینکه به عنوان هایی که بعد از اسمم می آد، مثل «عکاس» توجه کنه به خودم و شخصیتم توجه کنه. دوست دارم وقتی با ذوق دنبال سوژه ها و پروژه هام هستم، همراهم باشه یا بتونم ایده هام رو باهاش در میون بذارم. قطعا بعد از ازدواج به حرفه ام ادامه میدم و خیلی برنامه ها برای عکاسی دارم. زندگی بدون دوربین، بدون نگاه کردن برای من معنایی نداره. زندگی با بودن این چیزا برام رنگ می گیره. قطعا بعد از ازدواج این روال ادامه داره، و حتی من فکر می کنم باید اون موقع پخته تر و محکم تر بشه.

درست مصرف کنیم

بحران آب شاید برای ما تهرانی ها خیلی جدی نباشد، چون هر وقت شیر آب خانه را باز کردیم از آن آب جاری شده است . اما بسیاری از شهرها و روستاها هستند که آب لوله کشی جیره بندی دارند و در تمام ۲۴ساعت شبانه روز بطور مداوم آب ندارند! حتی بعضی از روستاهای بدون امکانات آب آشامیدنی و چیزی به نام لوله کشی و شیر آب در خانه شان تعبیه نشده. آنها باید با یک ظرف به کنار رودخانه یا نهر بروند و برای مصرفشان روزی چند بار آب بیاورند.

دوستی دارم که در لبنان زندگی می کند. می گوید در کل کشور لبنان مردم چه فقیر و چه غنی باید برای مصرفشان آب بخرند! نه مثل ما که لوله کشی آب داریم و ماهانه مبلغی جزیی پرداخت می کنیم! باید تانکری آب بخرند و در مخزن های منزلشان بریزند. آب شرب جدا و آب غیر شرب هم جدا. در سایر کشورهای دنیا هم باید آب آشامیدنی را بطور جداگانه خریداری کنند.
پس حالا که ما از نعمت آب آشامیدنی، خیلی راحت تر از سایر مردم دنیا بهره مندیم ای کاش بیشتر ملاحظه آن را داشته باشیم. آب یادگاری از گذشتگان برای ما نیست؛ بلکه آب امانتی از آیندگان است در دستان ما که باید مواظب آن باشیم تا ذخایر آب کشور تهی نشوند.

به همین منظور بیان چند راهکار برای صرفه جویی در مصرف آب در این روزهای مواجهه با کم آبی خالی از لطف نیست.

شیر آب
اولین توجهی که در مورد صرفه جویی در مصرف آب باید به آن عنایت داشت، سالم بودن شیر های آب خانه است. چک کنید که هیچ کدام از شیرهای خانه چکه نکنند. اگر احیانا یکی از شیرآلات خانه فرسوده بود یا چکه می کرد آنرا بوسیله یک واشر تعمیر و یا عوض کنید.

دقت داشته باشید که از سر شیرهایی استفاده کنید که با کم باز کردن آب فشار آب زیادی از خود منتقل کنند تا نیاز نباشد شیر آب را تا انتها باز کنید و آب اسراف شود. برای هر کاری شیر آب را باز کنید و سریع ببندید. آب را باز نگذارید و بعد فکر کنید یا به سراغ سایر کارهایتان بروید .

شستشوی میوه و ظروف
شستشوی میوه و سبزی اگر با دقت در صرفه جویی در مصرف آب نباشد، اسراف زیادی در بر دارد. ماشین های ظرفشویی که گزینه شستشوی میوه و سبزی دارند گزینه ی مناسبی برای صرفه جویی در آب هستند. تمام میوه ها و سبزی ها را درون سبد ماشین ظرفشویی قرار دهید و دکمه مخصوص شستشوی میوه را بزنید. ماشین ظرف شویی ظرف مدت پانزده دقیقه و با کمترین میزان آب میوه و ها و سبزی ها را به نحو احسن می شوید و نیازی به آبکشی های مجدد هم ندارد.

اگر ماشین ظرفشویی ندارید یک سبد و یک لگن بزرگ آب در کنار ظرفشویی بگذارید. لگن را تا نیمه آب کنید و چند قطره ماده ضد عفونی کننده در آن بریزید و میوه ها و سبزی ها را چند دقیقه خیس کنید و بعد سریع آب کشی کنید و در سبد بگذارید.

برای شستن ظرف ها هم بهتر است تا مواد غذایی و چربی ها روی آن خشک نشده اقدام به شستن کنید تا آب کمتری مصرف شود. ا گر احیانا ظرفها از وعده غذایی قبل ماند و چربی هایش خشک شد یک لیوان آب جوش روی ظروف بریزید و بعد شستشو را آغاز کنید تا برای سابیدن چربی ها نیاز به هدر رفتن آب نباشد.

ابتدا همه ظرفها را با اسکاچ و کف بشویید و بعد آبکشی کنید. در طول زمان شستشوی ظروف از ابتدای شستن با اسکاچ تا آب کشیدن شیر آب را تمام وقت باز نگذارید.

شستشوی لباس
ماشین های لباسشویی معمولا گزینه های شستشوی باصرفه و شستشوی پانزده دقیقه ای یا ۳۰دقیقه ای دارند. برای شستن لباس های خیلی کثیف ماشین را روی گزینه شستشوی باصرفه تنظیم کنید. برای شستن لباس هایی که فقط نیاز به آب کشیده شدن دارند و زیاد کثیف نیستند ماشین را روی شستشوی سریع ۱۵ یا ۳۰ دقیقه ای تنظیم کنید.

لباس های کثیف را در طول هفته در یک سبد جمع کنید و در آخر هفته همه ی لباس ها را با هم بشویید . هیچ وقت برای شستن یک یا دو تکه لباس ماشین لباس شویی را روشن نکنید تا از اسراف آب جلوگیری شود.

شستشوی اتومبیل
شستشوی اتومبیل در روزهای بحران آب ک ار عاقلانه ای نیست اما به هر حال اگر مجبور به این کار هستید از یک سطل آب و کف و یک اسفنج استفاده کنید. ماشین نیازی به سابیدن ندارد و با یک کف ساده برق می افتد. بعد از شستشوی کفی ماشین یک یا دو سطل آب به اطراف ماشین بپاشید. دقت داشته باشید که برای شستن ماشین نیازی به اینکه شیر آب تمام وقت باز باشد و با شلنگ همه جای ماشین را چند بار آب بگیرید نیست.

آب دادن با صرفه به گلدانها
اگر در خانه گل و گیاه دارید بطری های خالی آب معدنی یا نوشابه را نگه دارید و به جای اینکه هر روز شلنگ آب را دستتان بگیرید و نیم ساعت آب تصفیه شده گوارا را پای باغچه بدهید، یک بطری آب معدنی را تا نیمه پر کنید و پای گلدان واژگون کرده و در خاک قرار دهید و بعد انتهای بطری را چند سوراخ کوچک کنید تا هوا به راحتی در ان جریان پیدا کند. با این روش خاک گلدان هیچ وقت خشک نمی ماند و به اندازه از بطری آب می کشد. برای درختان و گل و گیاه در باغچه های بزرگ هم می توانید از سیستم آبیاری قطره ای استفاده کنید.

شستن حیاط
یکی از تفریحات خانم ها و بعضی از آقایان آب پاشین و به نوعی شستن حیاط با فشار آب است! این کار جز اسراف آب هیچ ثمری ندارد و حیاط را خیلی خوب تمیز نمی کند و در نهایت برگ های خشک شده درختان و خاک ها در گوشه ای باقی می ماند. باور کنید آب پاشیدن به حیاط یا آسفالت جلوی در خیابان هیچ فایده ای ندارد. به جای آب پاشیدن چند ساعته با شلنگ لطفا با جارو به نظافت حیاط بپردازید. هم از اسراف آب جلوگیری می شود و هم حیاط کاملا تمیز می شود.

حمام های ۵ دقیقه ای
یکی از جایگاه های اسراف آب حمام است! برخی از مردم گمان می کنند یک حمام خوب در صورتی است که از صبح تا ظهر در حمام باشند و دوش هم تا انتها باز باشد. در صورتی که یک حمام ۵ دقیقه ای هم همان تمیزی حمام کردن های طولانی را در پی خواهد داشت با این تفاوت که آب کمتری اسراف می شود. برای کمتر مصرف شدن آب از سردوش های بزرگ استفاده کنید که مقدار کمی آب را با فشار بیشتری خارج کنند و نیازی نباشد شیر حمام را چندین دور بچرخانید. در زیر دوش باز حمام لباس نشویید و تمرین صدا و خوانندگی نکنید. اگر هوس کردید آب بازی کنید به بحران جدی آب در کشورمان فکر کنید و سریع شیر آب را ببندید و از حمام خارج شوید.

این جمله کلیدی را همواره در ذهن داشته باشید که آب امانتی از آیندگان و فرزندان ماست که به ما سپرده شده است. با مصرف بهینه آب به آیندگان خیانت نکنیم!

زن شیشه ای

دستان سفید و نرمش را که نوازش می‌کنم چشم باز می‌کند دو تیله آبی میان حلقه کبودی ناهماهنگی دارد. بهش لبخند می‌زنم.

می‌گوید: «خبرنگاری؟» با سر تأیید می‌کنم و آرام می گویم: «خوبی؟ خیلی اذیت شدی؟»

تیله‌های آبی در زلال اشک می‌رقصند. لبان سفیدش می‌لرزد و صدایی نامفهوم از بینشان بیرون می‌آید. می‌فهمد که متوجه نشدم. تکرار می‌کند: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم نامرد باشه.»

موهای خیس از عرقش را نوازش می‌کنم، می گویم: «خوب گل گلی جونم بگو ببینم چند سالته؟»

– دی ماه ۲۴ سالم تمام می شه.

از دورن کیسه‌ای که برایش آوردم قوطی رانی‌ها را نشانش می‌دهم لبخند می زند. رانی هلو را باز می‌کنم و به دستش می‌دهم کمکش می‌کنم تا بنشیند. به نظرم چهره‌اش عوض می‌شود و لاغرتر و مسن‌تر نشان می‌دهد.

چند جرعه می‌نوشد و می‌گوید: «گفتم بیایی بلکه عبرت سایرین شم.» یادآوریش می‌کنم دکتر گفته خسته‌اش نکنم.

می‌گوید: «اول خواستم جهانی‌اش کنم و روی نت بگذارم؛ ولی فکر کردم این‌طوری چهره کشوری که جوان‌هایش هشت سال برای دفاع از ناموسشان جان دادند به خاطر یک بی‌ناموس خراب می شه.»
جرعه‌ای می‌نوشد و قبل از اینکه دهان باز کند می‌پرسم: «تو نِت آشنا شدی؟»

می‌گوید: «شیشه اتاقم را دستمال می‌زدم تا وقتی باد بین درخت‌ها می‌پیچد و برگ‌های خشک را به هوا بلند می‌کند بهتر ببینم. رگبار زد آمد زیر درخت؛ رو به روی پنجره اتاقم پناه گرفت. بعد از چند لحظه سرش را بالا گرفت تا آسمان را ببیند. چشم در چشم شدیم. از آن روز به بعد در قاب پنجره میان برگ‌های زرد؛ میان شاخه‌های خشک و برف؛ میان شکوفه سیب دیدمش. درخت که میوه داد باهم زیر آن ایستادیم و به پنجره نگاه کردیم. او از حِسش گفت و من از لرزش دلم. برگ‌ها که دوباره زرد شدند داخل اتاقم پشت همان پنجره دست در دست هم بودیم که عاقد محرممان کرد. لباسم سفید نبود. کسی هم برایمان کِل نکشید و جز مادربزرگم هدیه نداد. او به هوای بوسیدنم زیر گوشم گفت: «نگاه پدرت هیچ‌وقت دروغ نمی گه مواظبش باش. حداقل زود بچه‌دار نشو.»

پرستار وارد اتاق می‌شود و رشته کلام را از او می‌گیرد: «چطوری خانم خانم‌ها»

عصبانی می‌شود روی دیگر سکه‌اش فریاد می زند: «داشتم زِر می‌زدم پا برهنه پریدی وسط حرفم و شروع به لرزیدن می‌کند.»

پرستار می‌خواهد سِرُمش را چک کند؛ اما قبل از آن به نشانه اعتراض آنژیوکت را بیرون می کشد و شروع می‌کند به بدو بیراه گفتن. خون روی ملحفه و زمین می‌ریزد.

با دیدن خون حالت تهوع به من دست می‌دهد. با زنگ اخطار پرستار؛ پرستاری با یک سرنگ پر به اتاق می‌آید. از اتاق خارج می شوم. یکهو آرام می‌گیرد. از پرستار سؤال می‌کنم: «چرا این‌طوری شد داشت آرام حرف می‌زد.»

– طبیعیه نگران نباشید برای امروز دیگه بسه برو فردا بیا.

برایش توضیح می‌دهم که راهم خیلی دور است، لبخندی می زند و دوباره تکرار می‌کند: «فردا. فردا عزیزم برای امروز دیگه بسه.»

خیلی سخت توانستم کارهایم را ردیف کنم تا دوباره ببینمش. ساعت ۵ بعدازظهر است و من هنوز منتظرم تا از خواب بیدار شود. غلط که می زند به طرفم؛ چشمش باز است. وارد اتاقش می شوم. سلام می‌کنم. طول می‌کشد تا جوابم را بدهد. شاخه رز را به طرفش می‌گیرم. لبخند می زند و از دستم می گیرد و می‌گوید: «همیشه برام گل می‌گرفت.» از جا بلند می‌شود و موهایش را بالای سرش کلیپس می زند اشاره به فلاسک می‌کند. برایش چای می‌ریزم.

می‌گوید: «عجله داری؟»

می گویم: «از کجا فهمیدی؟»

می‌گوید: «خیلی مضطربی!»

تعجب می‌کنم خیلی هم گیج نیست. توضیح می‌دهم راهم دور است و چون خواب بوده دلم نیامده بیدارش کنم. بابت روز قبل عذرخواهی می‌کند و توضیح می‌دهد رفتارش دست خودش نیست. لبخندی می‌زنم و حالیش می‌کنم اهمیتی نداشته. می گویم تا اینجا گفتی که عقد شدید. گل را زیر بینی گرفته و همچنان که محظوظ از عطرش است؛ به پنجره چشم دوخته و طول می‌کشد تا به حرف بیاید. کاملاً سکوت کرده‌ام اجازه می‌دهم تا خودش شروع کند، می‌ترسم ماجرای دیروز تکرار شود.

مدتی به همان حال است تقریباً باور کرده‌ام که مصاحبه باید موکول شود به ‌روز دیگری. کش چادرم را روی سر مرتب می‌کنم و می‌خواهم از جا بلند شوم. همان طور رو به پنجره لب باز می‌کند: «شادیِ آن روز را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. مثل دو کبوتر قمری درحالی‌که سر بر شانه هم داشتیم چمدان به دست راهی خانه او شدیم. خانه‌اش در مرکز شهر بود. جای شکرش باقی بود که پدرش این آپارتمان را در اختیارش گذاشته بود.

وسایل مختصری برای شروع زندگی داشت من هم با فروختن طلاهای خودم و اندکی پس انداز؛ پرده و یک تخت خواب دونفره خریدم تا خانه‌اش کمی شبیه خانه نوعروس شود.
شام مثلاً عروسی‌مان را در یک رستوران سنتی خوردیم. صاحب رستوران که مرد جا افتاده‌ای بود وقتی فهمید ماجرا از چه قرار است؛ مهمانمان کرد؛ اما در یک فرصت به دست آمده نصیحتم کرد و گفت: «اگر با مشکلی مواجه شدم بهترین جا باز همان آغوش خانواده است.»

یک ماه اول خوش بودیم، ماه دوم با مشکل مالی مواجه شدیم، ازم خواست با پدرش صحبت کنم. به جای صحبت رفتم و دنبال کار گشتم. به خاطر سر و زبانم زود کار پیدا کردم در یک مطب مشغول کار شدم.

روزها کار می‌کردم و شب‌ها تا صبح به خواسته‌هایش جواب می‌دادم. اوایل برام جالب بود اما کم‌کم خسته شدم. باهاش صحبت کردم تا زودتر بخوابیم براش توضیح دادم که روزها در مطب چرت می‌زنم و همین باعث شده تا دکتر بهم اعتراض کند.»

صدای هم همه در راهروی درمانگاه می‌پیچد. صحبتش را قطع می‌کند. از جا بلند می شوم تا در را ببندم. گوشزد می‌کند تا این کار را نکنم. برایش توضیح می‌دهم این کار برای این است که راحت حرفش را بزند. به صورتش که نگاه می‌کنم ازش می‌ترسم. تیله‌های آبی میان قرمزی ترسناک شده. لبان سفید شده‌اش را می‌گزد. زود در را باز می‌کنم. زانوانش را در بغل می‌گیرد و خودش را تکان می‌دهد. در چهارچوب در می‌ایستم، در راهرو زنی حدود ۴۰ ساله فحاشی می‌کند و سعی دارد تا مرد همراهش را بزند. مرد سیگاری روشن می‌کند و به او می‌دهد زن در یک لحظه غفلت پرستار سرش را به دیوار می‌کوبد. رشته‌های خون از دیوار و صورتش جاری می‌شود. بر می‌گردم به طرفش؛ چشمانش به دوران افتاده و زیر لب چیزی را تکرار می‌کند.

فریاد می‌زنم پرستار!

یکی از همان لباس سرمه‌ای‌ها می‌آید. چیزی داخل آنژیوکتش می‌ریزد. کم‌کم آرام می‌شود. پرستار کمکش می‌کند تا سر بر بالش بگذارد. می‌خواهم با او صحبت کنم. پرستار انگشت اشاره‌اش را روی بینی می‌گذارد مثل تابلوهای داخل راهروی درمانگاه. همیشه با دیدن هیس دختر ملوسِ تابلو لذت می‌برم و دلم ضعف می رود اما با دیدن هیس پرستار دلم می‌خواهد من هم رفتارم بدون مرز بود تا هر چه دلم می‌خواست نثارش کنم.

می‌خواهم برایش توضیح بدهم می‌گوید: «فردا عزیزم. برای امروز بس است.»

به دفتر درمانگاه مراجعه می‌کنم برای اعتراض. دکتر عینکش را بر می‌دارد و خوب به حرف‌هایم گوش می‌کند. متوجه‌اش می‌کنم که یک هفته است تحریریه منتظر این مصاحبه است. توضیح می‌دهم که جدای فشار مجله چقدر گرفتار هستم و رفت و آمدم چطور خسارت جانی و مالی در بر دارد. لبخندی می زند و دستی به ریش‌بزی‌اش می‌کشد. می‌گوید: «می‌خواهید کیس دیگری معرفی کنم بهتون؟»
می گویم: «آقای دکتر این کیس خودش مصاحبه درخواست کرده؛ با مشکل مواجه شدم. این که …»

می‌پرد وسط حرفم: «می خواین چی رو بدونین این که چرا کارش به اینجا رسیده؟»

می گویم: «نه خوب. بهم گفته که متوجه نشده و دام براش پهن کردن. می‌پرسم واقعاً همین طور بوده؟»

با دست اشاره می زند به صندلی. می‌نشینم. می‌پرسد: «تا کجا براتون تعریف کرده؟»

می گویم: «والله تا اینجا که از دست شوهرش خسته می شه و اعتراض می کنه که به خاطر خواب‌آلودگی‌اش در محل کار مورد مواخذه قرارگرفته.»

-«خوب بقیه‌اش رو من براتون تعریف می‌کنم. شما که شرایط جسمیش رو دیدین! از نظر روحی هم با یادآوری گذشته به هم می‌ریزه و من هم نمی خوام این‌طور شود. چون در سیر درمانش خیلی اثر دارد. حالا ایرادی داره بقیه را از زبان من بشنوید؟» و منتظر عکس‌العمل من می‌ماند.

چاره‌ای نیست. قبول می‌کنم. او می‌گوید: «روزی با سر و صدای جر و بحث دو نفر از مطب خارج شدم و دیدم دختر و پسر جوانی آمده‌اند. به داخل دعوتشون کردم و علت را جویا شدم.»
دختر گفت: «آقای دکتر من و این آقا یک ساله ازدواج کردیم به خاطرش از خانواده‌ام گذشتم. البته بابای بی‌چاره‌ام خیلی مخالفت کرد اما با پافشاری من بالأخره رفتیم سر خانه و زندگی. از همان اولش شب‌ها زیاد بیدار می‌ماند مدام از من می‌خواست تا به وظایفم عمل کنم. کم‌کم از شب بیداری‌ها؛ هم مریض شدم هم صاحب کارم به خاطر خواب‌آلودگی‌ام اخطار داد. وقتی مشکلم را به یکی از همکارانم گفتم بهم توصیه کرد یک تست اعتیاد از شوهرم بگیرم.

توصیه همکارم را با مزاح برای شوهرم بازگو کردم که یک دفعه عصبی شد و هر چه دلش خواست نثارم کرد. همین رفتارش باعث شد تا من هم شک کنم. اگر چه تازگی خودم هم خیلی بی‌خواب شده‌ام و شب‌زنده‌دار؛ اما بازم دلم می خواد از طرف همسرم مطمئن شوم. لطفاً بررسی کنین.

مرد که تا این لحظه فقط شنونده بود یکهو فریاد زد آقای دکتر شعر می‌بافه خودش معتاد به شیشه است و به من تهمت می زنه می گید نه! ازش آزمایش بگیرین. دختر جوان که چشمانش از این حرف گرد شده بود با اعتماد به ‌نفس بالا گفت: «بنویسید دکتر جان؛ برای هر دومان بنویسید. طلا که پاکه چه منتش به خاکه.»

جواب را که آوردن هر دو مثبت بود. نگاهی به مرد کردم که خنده موذیانه‌ای روی لبش بود و زن که لبخند پیروزمندانه‌ای می‌زد. برایم مسجل شد که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. زن را بیرون فرستادم و به پسر گفتم: «چرا بی خود به همسرت تهمت زدی این بیچاره راست می‌گفت تو معتادی!»

صورت پسر قرمز شد و عصبانی فریاد زد: «ما هر دو باهم مصرف می‌کنیم!»

گفتم: «اما همسرت معتاد نیست! چیزی در آزمایش نشان نداده!»

خیره شد به یک نقطه و با نوک انگشت ضرب گرفت روی میز. بعد از مدتی فریاد زد: «می‌کشمت فرهاد لعنتی؛ کثافت؛ دروغ گو.»

بهش گفتم: «خوب حالا راستش را بگو چه کار کردی با این بنده خدا؟»

پرسید «دروغ گفتی! معتاده نه؟»

گفتم: «آره. حالا راستش را بگو چه کار کردی؟»

نفس راحتی کشید و با خجالت گفت: «دوستش دارم. به سختی به هم رسیدیم. نمی‌خواستم از دستش بدم. از وقتی به شب زنده داریم اعتراض کرد زنگ خطر برایم به صدا در آمد با ساقی‌ام مشورت کردم. پیشنهاد کرد اونم بیارم تو خط. گفتم محاله راه بده.

بهم گفت: «پس کم‌کم تو چای و غذا به خوردش بده آرام‌آرام مقدارش رو زیاد کن.»

خانم شاید باور تون نشه آن لحظه از این که هر دوی ما را مرد خطاب کنن چقدر متأسف شدم. دست آخر التماس کرد که به زنش چیزی نگویم. فرستادمش بیرون و زن را خواستم. ازش پرسیدم: «گفتی از کی بی‌خواب شدی؟»، گفت: «چند ماهی می شه. شوهرم را منع کردم سر خودم هم اومد و…»

براش توضیح دادم که خودش هم مبتلا است و چطور این اتفاق افتاده و همسرش از دوست داشتن زیاد دست به این کار زده. فکر کردم با توضیحی که دادم بمونن و به هم کمک کنند تا ترک کامل؛ اما زن جوان همان موقع به پلیس زنگ زد و اعلام کرد امنیت جانی ندارد و نشست تا پلیس به مطب آمد و با آنان همراه شد برای نوشتن شکایت. الآن هم ظاهراً تنها مادربزرگش به دیدنش می‌آید؛ اما در خفا پدرش تمام هزینه‌هایش را متقبل شده و مدام با من در تماس است.

احساس خیلی بدی پیداکرده‌ام بغض گلوگیرم شده. سرم سنگین است و از تصور اینکه جای او بودم بدنم می‌لرزد. می‌پرسم: «می‌تواند ترک کند؟»

پاسخ می‌دهد: «چون خودش می خواد حتماً ترک می‌کنه اما آسیبی که شیشه به مغزش زده جبران ناپذیره.»

به سختی از صندلی بلند می‌شوم تا مطب را ترک کنم. دکتر می‌گوید. «سرکار خانم برادرانه عرض می کنم. متوجه باشید که آدم‌های مبتلا به شیشه ظاهراً انسان هستند. آن‌ها هر کاری ازشون برمیاد. پس بهتون توصیه می‌کنم از اسم مستعار در گزارش‌تون استفاده کنید. چه معلوم؛ شاید شوهرش اهل مطالعه هم باشد؛ یا باد براش خبر ببره. مبادا کینه به دل بگیره که خیلی خطرناک است. متأسفانه این جور آدم‌ها برای رسیدن به هدفشان خیلی سمج و پیگیر هستند.»

از توصیه‌اش تشکر می‌کنم. می‌خواهم برای بار آخر ببینمش. مچاله و در خود فرو رفته خوابیده است. کاش عکسی از قبل از اعتیادش می‌دیدم. با خود فکر می‌کنم چه فرقی بین این دختر و دختری که در گزارش قبلی مورد اسیدپاشی قرار گرفته بود هست؟ هر دو سلامتی‌شان بربادرفته.

دلم می‌خواهد بدانم قانون چه مجازاتی برای همسرش تعیین می‌کند. بیرون می‌آیم و نگاهی به تابلو سر در کلینیک می‌کنم. با خودم می گویم چرا همیشه با دیدن این تابلو فکرم فقط به زنان خیابانی و دختران فراری می‌رفت؟

هوا تاریک شده. انگار آسمان هم دلش سوخته از مظلومیت جنس من. هر دو آرام و نم نمک اشک می‌ریزیم.